محمد مهدیمحمد مهدی، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره
پیوند مامانی وباباییپیوند مامانی وبابایی، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

محمد مهدی.بهترین هدیه خداوند

بستری شدن در بیمارستان

1393/6/30 1:28
نویسنده : مامان کوثر
334 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر گلم.       الهی مامانی فدات بشه که وقتی به دنیا اومدی کلی بلا سرت اومد.

اولین اتفاق: پسر گلیم بیش از 24 ساعت بود که شیر نخورده بودی آخه من شیری نداشتم که بهت بدم، نه مادر جون و نه عزیز جونت حواسشون نبود که لااقل یه خورده بهت شیر خشک یا قندداغ بدن، منم چون درد داشتم وبه خاطر بی حسی 12ساعت نباید تکون میخوردم اصلا متوجه نشدم که شیر ندارم.همین موضوع باعث افت قند پسرم شد.       باهم بریم ادامه ی مطلب:

 

 

سلام پسر گلم.        الهی مامانی فدات بشه که وقتی به دنیا اومدی کلی بلا سرت اومد.

اولین اتفاق: پسر گلیم بیش از 24 ساعت بود که شیر نخورده بودی آخه من شیری نداشتم که بهت بدم، نه مادر جون و نه عزیز جونت حواسشون نبود که لااقل یه خورده بهت شیر خشک یا قندداغ بدن، منم چون درد داشتم و به خاطر بی حسی 12 ساعت نباید تکون میخوردم اصلا متوجه نشدم که شیر ندارم، همین موضوع باعث افت قند پسرم شد...........بردیمت دکتر،خانم دکتر غفاری گفتن سریعا ببرینش و یه خانمی که بچه شیر خوار داره بهش شیر بده،که این کار رو زن عموی شما لطف کردن انجام دادن،اما قند خونت شده بود 40 و این یعنی فاجععععه.خلاصه بردیمت بیمارستان و حدودا 9 روز بستری بودی ،تو این مدت زردی هم گرفتی که خدارو شکر 2 روزه خوب شدی. 

حالا بریم سراغ اتفاق دوم: چند روز پس از مرخص شدنت فهمیدیم که زیر شکم پسرم ورم کرده بردیمت به دکترت نشون دادیم گفت؛ من تشخیص نمیدم شما رو می فرستم پیش آقای دکتر موسوی که وقتی رفتیم پیش آقای دکتر ایشون بدون چون وچرا گفتن که فتخ مادر زادی داری باید سریعا عمل بشی.که این لحظه من شروع کردم به گریه کردن،واسه همین دکتر دلش سوخت گفت برین چند روز دیگه بیاین.ما هم بردیمت خونه و فرداش بردیمت پیش چند تا دکتر دیگه که اونا هم همین نظر رو داشتن اما به ما گفتن برای اینکه مطمءن بشین ببرین سونو که ما اینکار رو کردیم اما وقتی دکتر تو رو سونو کرد گفت که هیچ مشکلی نداری، ما هم خوشحال شدیم که مشکلت حل شد و فرداش پدر جون برات یه گوسفند قربونی کرد، اما متاسفانه درست وقتی که یک ماهه شدی، اون شب از ساعت دوازده شب شروع کردی به گریه کردن،من و بابایی فکر کردیم که شاید دلت درد میکنه، حدود ساعت 4 بود که بردیمت بیرون که یه خورده دورت بدیم شاید ساکت بشی اما خبری از ساکت شدن نبود.ساعت 6صبح بود که تصمیم گرفتیم ببریمت بیمارستان بوعلی.وقتی رفتیم اونجا خانم دکتر معاینت کرد گفت سریع باید عمل بشی چون روده ات اومده بود پایین.به دکتر موسوی خبر دادن، دکترم ساعت 8 اومد و تو ساعت9 رفتی اتاق عمل، مامانی نمیدونی از زمانی که رفتی اتاق عمل من چه حسی داشتم مدام گریه میکردم و تسبیح دستم بود و برای سلامتیت صلوات میفرستادم، الهی هیچ مادری این لحظات و تجربه نکنه.اگه باباییت نبود من نمیدونستم چطوری دووم بیارم اونقدر بهم دلداری داد که من آروم شدم.خلاصه یک شب بیمارستان بودی و فرداش ساعت 1 بعداز ظهر بود که مرخص شدی.ببخش پسرم که خیلی طولانی شد، وسرتو درد آوردم.

درسته.عزیزکم تو اون مدت زجر کشیدی اما باعث شد که من و باباییت قدرتو بیشتر بدونیم و خیلی خیلی بیشتر دوستت داشته باشیم.عاشقتم عزیز دلم

اینم عکس محمد مهدی زمانیکه به خاطر افت قند بستری بود

اینم عکس پسرم وقتی که از بیمارستان اومدیم خونه.ببینید چقدر ناز خوابیده

اینم عکس گل پسرم بعداز عمل.خونه ی پدرجون اینا

پسندها (1)

نظرات (1)

ابجی سجا
30 شهریور 93 19:55
می دونی فرق تو با فرقون چیه فرقون خاک میبره تو دل میبری